خرید بک لینک
این روزا همه جا هستی !یواشکی از پشت دیوار داری مرا می پایی با آن دوچشم تیله ایت با مژه های بلندت من یواشکی رو بر می گردانم چشم در چشمت می شوم می گویی من آمدم من آمدم و بعد دود می شوی می روی آسمان !چ

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

باز شوق یوسفم دامن گرفت پیر ما را بوی پیراهن گرفتای دریغا نازک آرای تنش بوی خون میآید از پیراهنشای برادرها! خبر چون میبرید؟ این سفر آن گرگ یوسف را درید!یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟بر چه خاکی ریخت خون

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

من باتو هزاران سال چشم انتظار می مانممن همیشه دختر جوانی می مانم وتو همیشه پسرجوانی هستی من صورتم چروک نمی شود موهایم هرگزسفید نمی شودو من همیشه دخترک جوانی می مانمهر روز برایت دلبری میکنمناز می کنمچش

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

وتو مرا پشت حصار مزرعه جا گذاشتی

پشت پرچین یک باغ

پشت آن دیوار کاهگلی

پشت آن در بزرگ

در انتهای یک مزرعه

یا انتهای خیابانی بی بازگشت

در ریل قطاری باسرعتی سر سام آور

یا در آن دره ی مخوف

تو مرا جا گذاشتی

پشت این شبهای بی پایان

تو مرا

جا

گذاشتی...

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

بعضی روزها بعضی آدم ها مثل ماليخوليامیآیند در روياي آدم می آیند لحظه به لحظه در خواب و بیداری نشسته و ایستاده در حركت و سكونچشمانم باید كور باشد گوشهایم کر و لبانم بسته وبعد بگویم چطوری؟ حالت خوب است

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

من متعلق به هیچ سرزمینی نیستم

این را روزگار به من آموخت!

من متعلق به هیچ قلبی نیستیم

این را تو _

در واپسین دقایق خداحافظیت

به من آموختی...

اميليا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

آن کلاغی که پریدازفراز سر ماو فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگردو صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمودخبر مارا با خود خواهد برد به شهرهمه می دانندهمه می دانندکه من و تو از آن روزنه ی سرد

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

چطور به عقب برگردم من ازتاریکی می ترسم از سیاهی از شب از جنگل ازانبوه درختان که درهم تنيده اند چطور سر برگردانم حتی می ترسم اندکی چشمانم را بچرخانم من از تاريكي مي ترسم قلبم مثل بمب افکن بزرگی صدا می

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

ما به چشمان هم خیره نشدیم ما دستان همدیگر را لمس نکردیمما بهم لبخند نزدیم وبعد گریه کردیم..._گله_گله و هزاران گلایهگذشت...گذشت چشمانم گذشت دستانم گذشت وقلبم گذشتگذشت از خیال دوست داشتنی در دور دستگذشت

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

صفحه بندی